آویناآوینا، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 3 روز سن داره

❀ღآویناღ❀

واکسن 18 ماهگی

پنج شنبه دخترمو بردم مرکز بهداشت برای واکسن 18 ماهگی. اول با خانمی که واکسن می زد دوست شد حتی خودکارشو ازش گرفت بعد .......   خلاصه دخملمو واکسن زدند اومدیم خونه حالش خوب بود تا 4 ساعت بعد که خوابید وقتی از خواب پا شد دیگه نمی تونست راه بره پاش درد می کرد تا آخر شب گوشه مبل مظلومانه نشسته بود و دستور می داد و منم اوامر ایشون رو اجرا می کردم دو روز هم تب داشت الهی مامانی فداتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت دوستای خوبم منم دارم میرم واسه تعطیلات نوروز، پیشاپیش عیدتون مبارک امیدوارم به همتون خوش بگذره و سال آینده سال خیلی خوبی براتون باشه منم دعا کنید امضا: آوینا   ...
26 اسفند 1391

مائی= ماهی

مامانم برام یه مائی خریده البته حدودا یک هفته ای میشه ولی هنوز براش تنگ نخریده. اولش میترسیدم بهش نزدیک بشم چون مدام تکون میخورد ولی الان اگه مامانم حواسش نباشه چنگ میندازمو و از آب درش میارم و لااقل یکبار مزش میکنم مرتب از مامانم میخوام بهم نون بده بریزم واسه مائی.اینقدر این کار رو تکرار میکنم تا مامانی کُفری بشه من تحت هر شرایطی حاضر نیستم مامانی و بابایی رو ببوسم مگر اینکه برام چیز قشنگی خریده باشند ولی مائی رو مدام میبوسم اینجا هم مائی میخواد با بابابزرگم الو کنه ضمنا من دندونای مائی رو هم مسواک میکنم ...
24 اسفند 1391

برف بازی

هفته قبل برف اومدمامانم منو برد کنار پنجره و سعی کرد برفو به من نشون بده ولی من متوجه برفا نمیشدم بنابراین مامانم شال و کلاه سرم کرد دستکش دستم کرد و بردم میون برفا. منم که اولین بار بود برف می دیدم کلی ذوق کردم برفا میریخت رو دستم و من دستمو تکون میدادم تا از رو دستکشم بندازمشون ولی اونها چسبیده بودند تازه مزه هم کردم ولی مامانم دعوام کرد مامانم میگفت خدا رو شکر قبل از کوچیک شدن یکبار شرایطی پیش اومد دستکشتو استفاده کنی ...
23 اسفند 1391

من و مسواکم

من یه مسواک دارم البته این مسواک پنجمی یا ششمین مسواکیه که دارم میخورم. مامانم میگه نخور بچه جان باید دندوناتو با اون تمیز کنی، ولی من فکر میکنم مسواک مثل آدامس جویدنی باحالیه. من با مسواکم میخوابم، بیدار میشم، غذا میخورم و ... راستی گوشه لبمو ببینید سیاه شده، این کبودیه نه کثیفی، وقتی داشتم بازیگوشی میکردم گوشه میز تلویزیون خودشو زد به گوشه لبم، میخواست بوسم کنه یه بوس خیلی خیلی دردناک ...
21 اسفند 1391

آخرش دندونام خراب میشه

من قند خوردن رو دوست دارم وقتی مامانی و بابایی میخوان چایی نوش جان کنند من از فرصت استفاده کرده خودمو به قندون میرسونم و چندتا قند میخورم البته مامانی و بخصوص بابایی دعوام میکنند و بعضی وقتها که زیاده روی میکنم بابایی مجبورم میکنه قندا رو سر جاش برگردونم مامانم میگه: آخرش دندونات هنوز در نیومده، خراب میشن دخترررررررررررررررررررررررررررررررررر ولی کو گوش شنوا! اینجا تقریبا 5 تا قند داخل دهانمه. که بعد از انجام عملیات عکس برداری و شکار لحظه ها توسط مامانم، به روز از دهانم، همشو در آوردند. آخه اینم شد زندگی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ...
14 اسفند 1391

کاکار (خودکار)

من عاشق کاکارم (خودکار) اینقدر که وقتی میریم بیرون مامانم یکی میذاره تو کیفش که اگر من سر جیب آقایی یا دست کسی دیدم و شروع کردم به داد بیداد کردن بهم بده. دیروز مامانم روده یه کاکار رو درآورد تا فنرشو جا بندازه منم یه لحظه دیدم و با داد و بیداد خواستم یه جراحی کوچولو رو کاکار بکنم بلکه کاکار رو به زندگی برگردونم جراحی سختی بود حلقه ها و فنرش بس کوچیک بود نمیتونستم درست تو دستم بگیرم این جراحی تا پاسی از شب ادامه داشت (حدود 2 ساعت) مامانم هم میتونه به کاراش برسه چون من حالا حالاها سرم گرمه. برو مامان جون از فرصت استفاده کن به جای عکس گرفتن از من، کارای کامپیوتری رو انجام بده برو دیگه آخراش دیگه گیج شده بودم حلق...
12 اسفند 1391

جایی برای مطالعه

بابایی وقتی میخواد کتاب بخونه میره تو اتاق، مامانی هم پذیرایی رو انتخاب میکنه. منم یه گوشه دنج برای خودم پیدا کردم یکم کوچیکه ولی در عوض مال خود خودمه تازه مامانی اجازه نمیده وگرنه همونجا غذا هم میخورم بابایی وقتی میره داخل اتاق، کتاب بخونه از دست من در رو میبنده. ولی من که میخوام از دست مامان و بابا خلاص شم نمیتونم در رو ببندم، نمیدونم چرا به سرم گیر میکنه ...
10 اسفند 1391

فرزین و آتوسا

این فرزین آقاست که اسباب بازی هاشو به من داده تا بازی کنم و منم قول دادم دست به دفتر و کتابش نزنم و اتاقشو بهم نریزم. فرزین پسرخالمه و هر وقت میرم خونشون کلی با من بازی میکنه. منم دوست دارم بیاد خونمون تا اسباب بازی هامو بهش بدم (سعی میکنم خساست به خرج ندم) این خانم خوشگله هم دخترخالمه، آتوسا خانم با اینکه سه ماه از من کوچکتره ولی از من بهتر حرف میزنه شاید دلیلش اینه که من وقت حرف زدن ندارم من عمل میکنم آتوسا جون خیلی دوستت دارم ...
1 اسفند 1391
1